۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

ماجرای عشق به گوهر شاد خانم

گوهر شاد خانم ، (همسر شاهرخ ميرزا كه به منطقه وسيعى از ايران حكومت مى كرد) به فكر ساختن مسجدى در كنار بارگاه ملكوتى امام رضا (عليه السلام ) افتاد. به اين منظور تمام خانه ها و زمين هاى اطراف حرم را خريدارى كرد. ( مسجد كوهر شاد كنوني البته اين خانم بزرگ مسجدي به همين نام و به همين زيباي در هرات افغانستان نيز ساخته است – مشق عاشقي)


ساختمان مسجد شروع شد و گوهر شاد خانم هر چند روز يكبار جهت سركشى به ساختمان و محل كار مى رفت و دستورات لازم را به معماران و استاد كاران و مهندسان مى داد.
روزى براى سركشى ساختمان مسجد رفته بود باد مختصرى وزيدن گرفت و گوشه چادر خانم به وسيله باد كنار رفت ، يكى از كارگرها چهره زيبا و جذاب او را ديد و دل باخته او شد.
اما جراءت اظهار نظر او نبود؛ زيرا ترس آن داشت كه او را اعدام كنند.
دو سه روزى نگذشت كه آن كارگر بى چاره مريض شد و پرستارش تنها مادر دردمندش بود. طبيب از علاج او عاجز شد، مادر مهربان كنار بستر يگانه فرزندش گريه مى كرد، فرزند چاره اى نديد جز اينكه دردش را به مادر مهربان اظهار كند.
مادر ساده دل و ساده لوح ، براى رفع اين مشكل به گوهر شاد خانم مراجعه كرد و درد فرزندش را با او در ميان گذاشت و گفت : اى خانم ! اگر براى نجات فرزندم كارى نكنى تنها پسرم از دستم مى رود.
گوهر شاد خانم به آن مادر سوخته گفت : چرا اين مطلب را زودتر با من در ميان نگذاشتى تا بنده اى از بندگان خدا را از گرفتارى نجات دهم .
آن گاه گفت : اى مادر! به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و به او بگو: من حاضرم با تو ازدواج كنم ، ولى شرطى را من بايد رعايت كنم و شرطى را تو بايد رعايت كنى .
اما شرطى را كه من رعايت كنم ، جدايى از شاهرخ ميرزا است و شرطى را كه تو بايد مراعات كنى ، پرداختن مهريه به من است و مهريه من اين است كه چهل شبانه روز در محراب ، زير اين گنبد مسجد نماز بخوانى .
مادر به خانه برگشت و داستان را براى پسر خود تعريف كرد. پسر از شدت تعجب خيره شد و از اين خبر، آن چنان شادمان شد كه به زودى از بستر بيمارى برخاست و با كمال شوق قبول كرد كه اين مهريه را بپردازد و پيش ‍ خود گفت : چهل روز كه چيزى نيست ! اگر چند سال به من پيشنهاد مى شد حاضر به اجراى آن بودم .
در اين صورت به محراب مسجد رفت و چهل شبانه روز در آن جا به نماز مشغول شد به اميد آنكه به وصال گوهر شاد خانم برسد.
ولى به تدريج علاقه اش به خانم از بين رفت و به عشق الهى گرفتار شد.
پس از چهل شبانه روز، نماينده گوهر شاد خانم به محراب عبادت او رفت تا مژده ازدواج را به او بدهد، ولى متوجه شد كه حال او تغيير كرده است و ديگرى اثرى از عشق و علاقه به گوهر شاد خانم در او باقى نمانده است .
نماينده گوهر شاد به او گفت : من از طرف گوهر شاد خانم مژده ازدواج با او را آورده ام .
آن جوان گفت : به خانم بگو من روز اول عاشق تو بودم ولى ديگر عاشق تو نيستم بلكه عاشق خدا و نماز شده ام .


راستى عجيب است ، راهنمايى آن زن بزرگوار را ببينيد كه براى علاج هواى نفس چه نسخه اى مى دهد و اثر نماز را ببينيد با اين كه آن جوان در اول كار از راه حقيقت دور بود ولى عاقبت هدايت شد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر