۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

درسی از داستان شیر و موش

اوقاتي در زندگيمان وجود دارند كه اقدامي انجام نميدهيم، چون تصور ميكنم كه كار زيادي از دستمان بر نميآيد و نميتوانيم تفاوتي ايجاد كنيم. اگرچه گاهي كوچكترين كارها ميتوانند تفاوتي عظيم و چشمگير در زندگي فرد ديگري به وجود آورند. ما از طرق مختلفي ميتوانيم محبت خود را به ديگران نشان دهيم و نيازي به كارهاي خارق العاده نيست.

به ياد داشته باشيد كه كوچكترين و جزييترين كارها ميتوانند تفاوتي ايجاد كنند مثل: لبخندي ساده، باز كردن دري به روي ديگري، نوشتن يادداشتي محبتآميز، به زبان آوردن كلمهاي پر مهر و محبت و... در اينجا با اشاره به داستاني آموزنده به صحت گفتههاي بالا پرداخته شده است:

روزي شيري در خواب بود كه موشي كوچك روي پشت او به بازي و جست و خيز پرداخت، جست و خيزهاي موش كوچك بازيگوش باعث شد شير از خواب بيدار شود و با عصبانيت موش را زير پنجههاي قوي خود بگيرد.

درست زماني كه شير ميخواست موش را بخورد موش كوچك گريه كنان به التماس افتاد و گفت: «خواهش ميكنم اين مرتبه مرا ببخش. در عوض لطف تو را تا آخر عمرم فراموش نخواهم كرد. كسي چه ميداند، شايد بتوانم روزي لطف و محبت تو را جبران كنم».

شير از شنيدن سخنان موش كوچك آن قدر خندهاش گرفت كه دلش به رحم آمد و او را رها كرد.

مدتي بعد، شير داخل تلهاي گير افتاد. او تمام توان خود را به كار بست تا از لابهلاي طنابهاي گره خورده و محكم خود را بيرون بكشد ولي موفقيتي عايدش نشد. درست همان موقع موش كوچك از آنجا ميگذشت. كه متوجه شد شير در تله گير افتاده است. او فوراً به كمك شير رفت و به كمك دندانهاي تيز خود طنابها را جويد و شير را از تله نجات داد. بعد رو به شير كرد و گفت: «يادت ميآيد كه آن روز به من خنديدي؟ فكر ميكردي كه آن قدر كوچك و ضعيف هستم كه نميتوانم لطف و محبتت را جبران كنم. ولي حالا ميبيني كه زندگيات را مديون همان موش كوچك و ضعيف هستي!»


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر